تبلیغات
روستای نمونه انجیله
روستای نمونه انجیله

ننه زبیده با عجله به طرف من دوید و گفت:

جل باش، برو نوک پشتبون جار بزن که فاطمه جان زود باشه. مگه نمی بینی که ننت دردشه.

من هم که کودک بودم رفتم بالای بام و داد زدم و گفتم:

آهای فاطمه جان. پس چرا نمیای. مگه نمیدونی که ننم دردشه.

زن عمو که در ابتدای کوچه با کوزه ای آب از سر چشمه بهاک به طرف خانه ما میامد با شنیدن صدای من گفت:

خوبه خوبه، چه خبرته که هوار میکشی؟ مگه چشمت نمیبینه که فاطمه جان از گله کوچه پیچید.

خاله که با عجله و زحمت خودش را از پله ها به بالا میکشید با انگشتانش لپ من را کشید و گفت: راستشو بگو داداش میخای یا آبجی؟

در روستای انجیله فاطمه فراوان بود. اما فقط یکی از آن ها ملقب به فاطمه جان بود. شاید اهالی روستا او را به اندازه جانشان دوست داشتند و یا به این جهت بود که فاطمه سعی میکرد تا فرزندان آن ها سالم به دنیا میاورد.

فاطمه جان قابله بود. تنها مامای روستا. تمامی کودکان و جوانان او را دوست داشتند. زیرا در بدو تولد با دستان لطیف او به آغوش مادران خودشان تحویل داده شده بودند. مادران او رافاطمه جان میخواندند چرا که ...

 

 

ننه زبیده با عجله به طرف من دوید و گفت:

جل باش، برو نوک پشتبون جار بزن که فاطمه جان زود باشه. مگه نمی بینی که ننت دردشه.

من هم که کودک بودم رفتم بالای بام و داد زدم و گفتم:

آهای فاطمه جان. پس چرا نمیای. مگه نمیدونی که ننم دردشه.

زن عمو که در ابتدای کوچه با کوزه ای آب از سر چشمه بهاک به طرف خانه ما میامد با شنیدن صدای من گفت:

خوبه خوبه، چه خبرته که هوار میکشی؟ مگه چشمت نمیبینه که فاطمه جان از گله کوچه پیچید.

خاله که با عجله و زحمت خودش را از پله ها به بالا میکشید با انگشتانش لپ من را کشید و گفت: راستشو بگو داداش میخای یا آبجی؟

در روستای انجیله فاطمه فراوان بود. اما فقط یکی از آن ها ملقب به فاطمه جان بود. شاید اهالی روستا او را به اندازه جانشان دوست داشتند و یا به این جهت بود که فاطمه سعی میکرد تا فرزندان آن ها سالم به دنیا میاورد.

فاطمه جان قابله بود. تنها مامای روستا. تمامی کودکان و جوانان او را دوست داشتند. زیرا در بدو تولد با دستان لطیف او به آغوش مادران خودشان تحویل داده شده بودند. مادران او رافاطمه جان میخواندند چرا که آن ها را از درد زایمان رها میکرد.

فاطمه جان بی سواد بود و در هیچ کالج و دانشگاهی دوره و آموزش مامائی را طی نکرده بود. گویا این هنر را از مادرش آموخته بود.

در روستا پزشک و امکانات درمانی وجود نداشت. به علت صعب العبور بودن راه و نبودن وسائط نفلیه رساندن بیمار به شهرستان غیر ممکن بود. لذا هر گره و مشکل روستائیان بدست فردی باز میشد که تا میزانی نسبت به حل آن مشکل آگاهی کسب کرده بود. این نوع آگاهی را تجربی مینامیدند. فاطمه جان از امکانات مدرن برای انجام کارش بی نصیب بود.

خاله این بارصورتم را بوسید و خبر داد که داداش دار شدم. داداشم پس از یکسال بیمار شد و در اثر کمبود دوا و درمان فوت کرد.

فاطمه جان را دیدم که مادرم را دلداری میداد و همزمان با او اشک از چشمانش جاری بود.

هفت ساله شده بودم که پدرم من را صدا زد و گفت:

برو الاغ را در کن که بریم گومیه خاک بیاریم.

پرسیدم که خاکو میخوایم چه کونیم.

جواب داد و گفت: امروز فاطمه جان میاد برامون تنور کاربزاره.

فاطمه جان علاوه بر قابلگی تنها متخصص ساختن تنور نانوائی بود. در روستای انجیله نانوائی عمومی وجود نداشت. هر خانواده مجبور بود تا شخصا محصول گندم را آرد و در تنور شخصی خودش به نان تبدیل کند. در کف ایوان و یا اطاق نشیمن هر خانه یک گودال بزرگ جهت کارگذاشتن تنور کنده میشد. سپس گل نرم و قابل انعطافی از خاک رس ساخته میشد. گل را به شیوه خاصی لوله کرده و در دایرهای به قطر تقریبا یک و ارتفاع یک و نیم متر روی یکدیگر قرار میدادند. برای بهره برداری از تنور باید دیواره آن را از داخل گرم میکردند. این کار با بر افروختن هیزم در کف آن انجام میشد. مادر خانواده گلوله ای از خمیر را پهن کرده و با دولا شدن به درون تنور به دیواره آن میچسباند. پس از مدتی نان پخته شده را با یک انبر فلزی از تنور جدا میکرد. خوردن  نان در پای تنور بسیار لذیذ بود. به خصوص که اگر مادر بزرگ مقداری روغن حیوانی روی آن میگذاشت. از هیزم داغ باقیمانده در ته تنور برای پختن غذا نیز استفاده میشد که معروفترینش آش تنوری بود(آش پلته و یا آش جو). از جمع آوری تکه نان های سوخته ای که به ته تنور میافتاد نان کلفت و بسیار خوش مزه ای درست میکردند که به آن" بوخولوکی" میگفتند. یک نوع نان معروف دیگر "دست بسته" نامیده میشد که روی آن مخلوطی از تخم مرغ و سبزیجات مالیده شده بود.

یک تنور قابل تعمیر بود و عمرش برای یک نسل کفایت میکرد. بالطبع با ازدواج هر زوج و تغیر مکان هر خانواده نیاز به ساخت یک تنوردیگر بود.

ساختن تنور و پختن نان تخصص لازم داشت. نمیدانم فاطمه جان ساختن تنور را چطور آموخته بود. احتمالا آن را از پدرش آموخته بود.   

 

----------------------------------------------------------

ننه                            مادر

جل باش                     عجله کن

جارزدن                     خبردادن- فریادزدن

دردشه                        در حال وضع حمل است

خوبه خوبه                  بس کن-بس کن

هوار کشیدن                فریاد بی مورد سر دادن

گله کوچه                    اول کوچه

قابله                          متخصص زایمان

بریم                          برویم

گومیه                        محلی در روستا که دارای خاک رس بود

بوخولوکی                  نوعی نان سخت و ضخیم

بهاک                        نام قسمتی از باغات میوه، مزروعی  ویک چشمه آب در جوار روستا

میخوایم                     میخواهیم

     

:: فرستاده شده توسط رضا اسدی از آمستردام (هلند) ::

موضوع مطلب : خاطرات ,
ارسال شده توسط یک شهروند در ساعت 05:01 ق.ظ | نظرت شما ()