تبلیغات
روستای نمونه انجیله
روستای نمونه انجیله

صدای او در سراسر دشت انجیله طنین انداز بود. در خود روستا نیز شنیده میشد. این صدای یک آشنا بود،دشتبان آبادی.  

هرکس که این صدا را میشنید پیرمردی را در جلوی چشم خود مجسم میکرد. مردی قوی وبلندبالا. یک کلاه نمدی به سر داشت. همیشه در یک دستش چپق و در دست دیگرش چوبی بلند حمل میکرد. ریشش در قسمت چانه بلندتر بود. قسمتهای دیگر را طوری شکل میداد که چهره اش را به یاد ماندنی میکرد. علیرغم اینکه شغلش از او یک فرد جدی و وظیفه شناس ساخته بود در لبخندش نشانی ازآرامش و مهربانی دیده میشد.

مشهدی ابوالقاسم معروف به قاسم مدحسن(محمد حسن) و یا بابا قاسم مجری قانون بود. قانونی که با رای و انتخاب مردم روستا مدون و توسط ریش سفیدان و روئسای اقوام به تصویب رسیده بود. بر طبق این مقررات کسی حق نداشت بدون اجازه وارد محدوده ملک دیگری شود. دام های او نباید وارد املاک دیگران میشدند. با اینکه درختان میوه در محوطه بدون حصار و پوشش به بار نشسته بودند برای بابا قاسم و دیگران مشخص بود که چه درختی متعلق به چه کسی است.  او اجازه نمیداد که کسی بدون اجازه مالک اصلی از آن درخت بهره برداری نماید. با وجود بابا قاسم دشت آنقدر امن بود که کشاورزان ابزار و آلات کارشان را در محل گذاشته و شب ها با آرامش خیال برای استراحت به روستا میرفتند.

 

دشت و باغات تحت حفاظت بابا قاسم آنقدر وسیع و گسترده بودند که او ...

صدای او در سراسر دشت انجیله طنین انداز بود. در خود روستا نیز شنیده میشد. این صدای یک آشنا بود،دشتبان آبادی.  

هرکس که این صدا را میشنید پیرمردی را در جلوی چشم خود مجسم میکرد. مردی قوی وبلندبالا. یک کلاه نمدی به سر داشت. همیشه در یک دستش چپق و در دست دیگرش چوبی بلند حمل میکرد. ریشش در قسمت چانه بلندتر بود. قسمتهای دیگر را طوری شکل میداد که چهره اش را به یاد ماندنی میکرد. علیرغم اینکه شغلش از او یک فرد جدی و وظیفه شناس ساخته بود در لبخندش نشانی ازآرامش و مهربانی دیده میشد.

مشهدی ابوالقاسم معروف به قاسم مدحسن(محمد حسن) و یا بابا قاسم مجری قانون بود. قانونی که با رای و انتخاب مردم روستا مدون و توسط ریش سفیدان و روئسای اقوام به تصویب رسیده بود. بر طبق این مقررات کسی حق نداشت بدون اجازه وارد محدوده ملک دیگری شود. دام های او نباید وارد املاک دیگران میشدند. با اینکه درختان میوه در محوطه بدون حصار و پوشش به بار نشسته بودند برای بابا قاسم و دیگران مشخص بود که چه درختی متعلق به چه کسی است.  او اجازه نمیداد که کسی بدون اجازه مالک اصلی از آن درخت بهره برداری نماید. با وجود بابا قاسم دشت آنقدر امن بود که کشاورزان ابزار و آلات کارشان را در محل گذاشته و شب ها با آرامش خیال برای استراحت به روستا میرفتند.

 

دشت و باغات تحت حفاظت بابا قاسم آنقدر وسیع و گسترده بودند که او نمیتوانست در یک زمان همه جا را تحت کنترل داشته باشد. در تمامی طول روز در حرکت بود. حدودا هر پنجاه متری که راه میرفت در بالای یک بلندی می ایستاد. سر چوب ضخیم و بلندش رابه زیر بقلش میگذاشت و سر دیگر را به سنگ و یاسخره ای محکم میکرد تا نلغزد.  برای رفع خستگی به آن تکیه میداد. ابتدایک پک محکم به چپقش میزد. پس از اینکه دود را از سوراخ دماغ و دهنش در فضا پخش میکرد چپقش را به گوشه ای میگذاشت. دستش را به کنار دهانش قرار میداد تا به صدایش جهت بدهد. بدون اینکه کسی و یا متجاوزی را رویت کند با صدای بلند فریاد میزد و میگفت: آهای،هوی، کیه اونجا!!

بعضا روستائیان چنان مشغول کار بودند که از حفاظت دام های خود غافل میشدند. حیوانات برای خوردن علف لذیذتر به ملک همسایه وارد میشدند. و یا جوان های بازیگوش برای چیدن چغاله بادام و میوه به باغ دیگران میرفتند. در این موقع بود که صدای بابا قاسم آن ها را هوشیار میکرد. مجددا توجه شان جلب میشد. فکر میکردند که در دید بابا قاسم قرار گرفته اند و مورد بازخواست واقع خواهند شد.

  

باغات و املاک انجیله را اصطلاحا خورده مالکی نام گذاری کرده بودند. این بدان معنی است که به قطعات کوچکی تقسیم بندی شده بودند. هرفردی مالک یک و یا چند قطعه بود.  در تابستان ها انجیله ایها مشغول جمع آوری محصول ، کوبیدن و جداکردن گندم از کاه میشدند. این کار در خرمن های خود ساخته و با شرکت تمامی اعضای فامیل انجام میشد. گاها دوستان و آشنایان هم به کمک صاحب محصول میامدند. در چنین مواقع یک فضای بسیار متنوع، شاد و فراموش ناشدنی برای اهالی بوجود میامد. کشاورزان به مشورت و تبادل نظر با یکدیگر میپرداختند. خیلی از تصمیم گیری ها در این تجمعات گرفته میشدند. اغلب روستائیان برای صرف نهار در اطراف یک چشمه و یا نهر آب به گرد یکدیگر جمع میشدند. نهار هم معمولا آبدوغ میل میکردند که ترکیبی از دوغ، آب،خیار، نعنا و یا پونه بود.

بابا قاسم در حین انجام وظیفه در این تجمعات شرکت میکرد. به او چای و چپق تعارف میکردند. بابا کلاه نمدی اش را به سمت عقب سرش هل میداد. مشتی آب به صورتش میزد. از خاطرات و تجربیاتش تعریف میکرد. خاطراتی دلنشین و آموزنده برای جوانان آن نسل و نسلهای بعد.

:: فرستنده آقای رضا اسدی از هلند ::

موضوع مطلب : خاطرات ,
ارسال شده توسط یک شهروند در ساعت 09:11 ق.ظ | نظرت شما ()