تبلیغات
روستای نمونه انجیله
روستای نمونه انجیله

وقتی كه او برای دومین بار با لگد به پشتم كوبید نزدیك بود از وحشت سنگ كوپ كنم. داشت قلبم از كار میافتاد.

عمویم را بالا سرم دیدم.

به او گفتم: چه خبرته؟

با عجله جواب دادگفت: بجنب ، یه لقمه نون به سقت بزن میخایم راه بیافتیم. مگه چشمت بابا قولی شده و نمیبینی که برف همه جا را گرفته. باید بریم کبک(شکار کبک).

غرغر كنان خودم را بطرف پنجره كشاندم وگفتم: هروقت برف ببارد او قبل از بوق سگ از خواب  بیدار میشود و ما هم همین بساط را داریم.

یك لنگه از پنجره را باز كردم و به  بیرون زل زدم و زمزمه كردم: عجب منظره ای!

كوه ها و دشت از برف سفید شده بودند. عجب زمستان زیبائی. برف چنان طراوتی به كوهها و طبیعت داده بود كه من را به رفتن با عمویم تشویق كرد.

روستای ما از هر طرف در محاصره كوهها و باغات  قرار گرفته بود وزمستانش بسیار سرد اما دلپذیر بود.

از كودكی من باید در مزرعه به عمویم كمك میكردم. در سرمای زمستان ادامه كار در مزرعه امکان نداشت. كشاورزان در ده میماندند و آرامش بیشتری داشتند. دیگر نیازی نبود كه من هم صبح سحر از خواب بیدار شوم. اما بعضی وقتها عمویم این آسایش را از من میگرفت. از آن جمله وقتی بود كه او میخواست به شكار كبك برود. آنروز هم اینطور شد.

من جوراب، دستكش و بلیز پشمی ام را پوشیدم. همگی آن ها دست باف مادرم بودند. همراه عمویم به كوه زدیم. دو ساعت طول كشید تا ما خودمان را به دامنه كوه بزرگ رساندیم. کوه جوجار. به آن کوه سیاه هم میگفتند. تا زانوانم را برف گرفته بود و به سختی خودم را به جلو میكشیدم. وقتی كه به دامنه رسیدیم مغرورانه به دره پائین نگاه میكردم و از آن طبیعت زیبا لذت میبردم.

زیركانه پشت یك تخته سنگ نشستیم و همه اطراف را ....

 

وقتی كه او برای دومین بار با لگد به پشتم كوبید نزدیك بود از وحشت سنگ كوپ كنم. داشت قلبم از كار میافتاد.

عمویم را بالا سرم دیدم.

به او گفتم: چه خبرته؟

با عجله جواب دادگفت: بجنب ، یه لقمه نون به سقت بزن میخایم راه بیافتیم. مگه چشمت بابا قولی شده و نمیبینی که برف همه جا را گرفته. باید بریم کبک(شکار کبک).

غرغر كنان خودم را بطرف پنجره كشاندم وگفتم: هروقت برف ببارد او قبل از بوق سگ از خواب  بیدار میشود و ما هم همین بساط را داریم.

یك لنگه از پنجره را باز كردم و به  بیرون زل زدم و زمزمه كردم: عجب منظره ای!

كوه ها و دشت از برف سفید شده بودند. عجب زمستان زیبائی. برف چنان طراوتی به كوهها و طبیعت داده بود كه من را به رفتن با عمویم تشویق كرد.

روستای ما از هر طرف در محاصره كوهها و باغات  قرار گرفته بود وزمستانش بسیار سرد اما دلپذیر بود.

از كودكی من باید در مزرعه به عمویم كمك میكردم. در سرمای زمستان ادامه كار در مزرعه امکان نداشت. كشاورزان در ده میماندند و آرامش بیشتری داشتند. دیگر نیازی نبود كه من هم صبح سحر از خواب بیدار شوم. اما بعضی وقتها عمویم این آسایش را از من میگرفت. از آن جمله وقتی بود كه او میخواست به شكار كبك برود. آنروز هم اینطور شد.

من جوراب، دستكش و بلیز پشمی ام را پوشیدم. همگی آن ها دست باف مادرم بودند. همراه عمویم به كوه زدیم. دو ساعت طول كشید تا ما خودمان را به دامنه كوه بزرگ رساندیم. کوه جوجار. به آن کوه سیاه هم میگفتند. تا زانوانم را برف گرفته بود و به سختی خودم را به جلو میكشیدم. وقتی كه به دامنه رسیدیم مغرورانه به دره پائین نگاه میكردم و از آن طبیعت زیبا لذت میبردم.

زیركانه پشت یك تخته سنگ نشستیم و همه اطراف را زیر نظر گرفتیم. در آن حوالی كبكها را دیدیم كه روی سنگهای بزرگ نشسته و آواز میخواندند. عقابها و كلاغ سیاهها در آسمان پرواز میكردند و به دنبال طعمه میگشتند. كوهها مثل قارچها یكی بعد از دیگری روئیده بودند. عجب منظره دلنشینی بود.

عمویم گفت: تو حالا دیگه یه نیمچه مردی شدی. نباید از چیزی بترسی. همینجا پشت یه کمر قائیم شو تا من به کوه روبروئی برسم اونوقت این تفنگ را شلیک کن. کبک ها از ترسشون میپرند. میدونی که کبک فقط میتونه  مستقیم بپره. پس اونا در جائی رو برفا میشینن که من قاییم میشم. جائی که بشینن از ترس سرشونو تو برف میکنن و نصفه تنشون بیرون میمونه . اینقدر خر هستند که فکر میکونن اگه اونا کسی را نبینن کسی ام اونا را نمیبینه . وقتی که سرشون تو تاریکیه فکر میکنن که این دنیا امن و امونه. اونوقته که من دمشونو میگیرم و از سوراخشون بیرون میکشم و توی این توبره میندازم. فردا یه آبگوشت کبک به سقمان میزنیم.

به خودم جراًت دادم وبه عمویم گفتم: اینا گناه دارن و به کسیم که آزار ندادن.

عمویم كه انتظار شنیدن این حرف را نداشت گفت: ما كه نمیتونیم از باد هوا زنده بمونیم. اگه این کارو نکنم اون شیکمت چطوری سیر میشه.

با توبره ای پراز كبك به ده باز گشتیم. عمویم كبكها را بدرون یك قفس چوبی دست ساز خودش جا داد. آنها كله كوچكشان را از لای شكاف تیرك ها به بیرون فشار میدادند و تلاش میكردند تا مجددا بتوانند بطرف كوه پرواز كنند. البته با وجود تیرکهای به آن محکمی سعی اشان بی نتیجه بود. صبح روز بعد پرهای كنده شده آنها را در یك سبد در بالكن خانه دیدم.

پدر بزرگم هم برای صرف غذا دعوت شده بود. من این شانس را پیدا كردم كه در كنارش بنشینم. ما با یكدیگر گرم صحبت بودیم و من به او گفتم: وقتی که بزرگ شم میرم شهر.

او پرسید: چت شده پسرم، مگه دیگه دهمون برات قشنگ نی؟

جواب دادم: بابا، هنوزم انجیله برام قشنگه. هم مردمشو و هم طبیعت شو دوست دارم. اما دوست ندارم که کبک ها رو بکشیم و بخوریم. بره همینه که از اینجا میرم.

پدر بزرگ دستی بسرم كشید و گفت: تو هنوز بچه ای و نمیدونی که دهمون از همه جای این دنیا برات امن تره.

------------------------------------------

بجنب               عجله کن

به سقت بزن       بخور

میخایم               میخواهیم

بابا قولی            کور

نیمچه مرد          نوجوان

کمر                  سنگ و یا سخره بزرگ و محکم

قاییم شدن           مخفی شدن

توبره                کیسه بند دار دست بافی که چوپانان به جای کوله پشتی حمل میکنند

بره                   برای

" فرستنده : رضا اسدی از هلند "

 

 

موضوع مطلب : خاطرات ,
ارسال شده توسط یک شهروند در ساعت 01:10 ق.ظ | نظرت شما ()