تبلیغات
روستای نمونه انجیله
روستای نمونه انجیله

بهار آمد و برفها آب شده بودند. روستای ما و كوههای اطراف آن از سبزه و گلهای خوشبو و با طراوت بهاری پوشیده شده بود. سیزدهمین روز بهار هم رسید. تمامی روستائیان خانه های خود را ترك وبرای تفریح بسوی باغات، كوه  و درّه ها هجوم برده بودند. هوا آفتابی و بسیار زیبا بود. جوانان در گروههای كوچك و بزرگ مشغول بازی بودند. دختران جوان پیراهن های نو و گلدار پوشیده و طنابهائی بدرختان بلند گردو انداخته و مشغول تاب خوردن بودند. دامن چین دار آنها در نسیم بهاری موج میزد وجلوه زیبائی به چهره مهربان و روستائی اشان میداد. مادر من باتفاق مادرهای جوان دیگر در حال سبزه  گره زدن بودند. گره زدن سبزه در روز سیزدهم عید در كشور ما ایران یك سنت است. هركسی كه آرزوئی دارد سبزه گره میزند، باین امید كه آرزویش برآورده شود. اوّلین روز بهار، با شروع عید نوروز، وقتی بود كه مردان از شهر به روستا باز میگشتند. در این روز مادر من هم منتظر آمدن مردش بود. امّا او دیر كرده بود و مادرم نگران بنظر میرسید. شاید بهمین دلیل بود كه او سبزه گره میزد. جادّه كوچكی كه بطرف ده ما كشیده شده بود در دامنه كوه مقابل قرار داشت. لذا تمامی اهالی ده شاهد ورود فرد تازه وارد بودند.

به ناگهان صدای مادرم را شنیدم كه گفت: پدرت آمد!

من حرفش را باور كردم چون خوشحالی را در چهره او دیدم.

 

بهار آمد و برفها آب شده بودند. روستای ما و كوههای اطراف آن از سبزه و گلهای خوشبو و با طراوت بهاری پوشیده شده بود. سیزدهمین روز بهار هم رسید. تمامی روستائیان خانه های خود را ترك وبرای تفریح بسوی باغات، كوه  و درّه ها هجوم برده بودند. هوا آفتابی و بسیار زیبا بود. جوانان در گروههای كوچك و بزرگ مشغول بازی بودند. دختران جوان پیراهن های نو و گلدار پوشیده و طنابهائی بدرختان بلند گردو انداخته و مشغول تاب خوردن بودند. دامن چین دار آنها در نسیم بهاری موج میزد وجلوه زیبائی به چهره مهربان و روستائی اشان میداد. مادر من باتفاق مادرهای جوان دیگر در حال سبزه  گره زدن بودند. گره زدن سبزه در روز سیزدهم عید در كشور ما ایران یك سنت است. هركسی كه آرزوئی دارد سبزه گره میزند، باین امید كه آرزویش برآورده شود. اوّلین روز بهار، با شروع عید نوروز، وقتی بود كه مردان از شهر به روستا باز میگشتند. در این روز مادر من هم منتظر آمدن مردش بود. امّا او دیر كرده بود و مادرم نگران بنظر میرسید. شاید بهمین دلیل بود كه او سبزه گره میزد. جادّه كوچكی كه بطرف ده ما كشیده شده بود در دامنه كوه مقابل قرار داشت. لذا تمامی اهالی ده شاهد ورود فرد تازه وارد بودند.

به ناگهان صدای مادرم را شنیدم كه گفت: پدرت آمد!

من حرفش را باور كردم چون خوشحالی را در چهره او دیدم.

من در كت و شلواری كه پدرم از شهر برایم آورده بود با دوستانم مشغول بازی بودم. پاچه های بلند و گشاد آن گاهاً باعث میشد كه بزمین بیافتم. این بآن دلیل بود كه پدرم همیشه لباسهایم را آنقدر بزرگتر میخرید تا بتوانم تا یكی دو سال آینده نیز آنرا بپوشم. ما همگی با هیجان تمام مشغول بازی بودیم كه صدای فریاد دختر عمویم را شنیدم. او با عجله بطرف من دوید و گفت: بزت زائیده است، من خیلی خوشحال شدم. دلم میخواست كه همه صدای او را شنیده باشند. تا سال گذشته من بز نداشتم. امّا بچه های دیگر داشتند. وقتی پدرم او را برایم خرید یك بزغاله بود. یك بزغاله كوچك ومهربان. ما خیلی یكدیگر را دوست داشتیم. هر روز صبح وقتی كه روستائیان بز و بزغاله های خودشان را میبردند تا به چوپان تحویل بدهند، باید بزها در جلو و صاحبان آنها جهت حفاظتشان در پشت سر آنها حركت میكردند. امّا بز من آنقدر هوشیار بود كه میدانست چطور بدنبال من، به هر كجا كه میروم بیاید. من یك مرغ هم داشتم. من دوست داشتم كه بزم و مرغم در اطاق پیش خودم بخوابند. امّا فقط مرغ اجازه داشت كه در گوشه ای از اطاق در لانه خودش بخوابد. بز میدانست كه اگر برایش مشكلی پیش بیاید من با شنیدن بع بع او خودم را به سرعت به طویله خواهم رساند.

با شنیدن خبر زائیدن بزم به سرعت به طرف خانه دویدم .در طول راه فریاد میزدم و به همه میگفتم كه بزم زائیده است و من هم از این پس میتوانم شیر بنوشم.

مادرم گفت: امّا تو باید اوّل بگذاری كه بزغاله اش شیر بنوشد.

به مادرم گفتم: حتماً این كار را میكنم، علاوه بر آن من غذای خودم را هم با بزغاله تقسیم خواهم كرد.

تابستانی گرم شروع شد. روستائیان سرگرم درو كردن محصول بودند. بعضی روزها آنها در ده  میماندند و به مزارع نمیرفتند. آنها سرگرم برگزاری مراسم یادبود مرگ سوّمین امام خود بودند كه امام حسین نامیده میشد. این مراسم ده روز طول میكشید و در تكیه ده بر گزار میگردید. هر روز یك صحنه از جنگ را به نمایش میگذاشتند. جنگی در یك بیابان خشك و سوزان. در یك طرف امام و هوادارانش و در طرف دیگر لشكریان حاكم عربستان قرار داشتند. هر روز یكی از هواداران امام بدست دشمن كشته میشد. هواداران امام لباسهای خوشرنگی به تن داشتند و اشعار دلنشینی میخواندند. لشكریان دشمن چهره های خشنی داشتند و لباسهای بلند و قرمز در بر كرده بودند. برای انجام این تعزیه لباس هائی بسبك زمان وقوع حادثه در نظر گرفته شده بود. افراد سپاه دشمن و فرماندهان لشكر حسین سوار بر اسبها بودند. امّا هواداران حسین سوار بر شتر ها و یا پیاده حركت میكردند. با كشته شدن هر یك از طرفداران   امامحسین تماشاگران ناله های جان خراش سر میدادند و سر و صورت خود را با چنگ و ناخن میخراشیدند. در دهمین روز محرّم امام حسین نیز كشته شد و خانواده او به اسارت گرفته شدند.

بر اثاث سنت روستا نقش آفرینان و بر گزار کنندگان تعزیه برای صرف نهار و شام  بطور جمعی به منزل یکی از روستائیان دعوت میشدند. به منزل کسی که از امکانات بهتری نسبت به بقیه روستائیان بر خوردار بود. غذاهای لذیذی طبخ و تناول میشد که در روستا به ندرت اتفاق میافتاد. این میهمانی صاحبخانه را که به او صاحب عزا نیز میگفتند یک و یا چند مرتبه از دیگران بالاتر و قابل احترام نشان میداد. دعای میهمانان را نیز شامل حالش میکرد. همگی آرزو میکردند که در بهشت جایگاهی در شان و مقامش نصیب او گردد. لذا برگزاری چنین میهمانی آرزوی دیرینه اکثر اهالی روستا بود.  

یكی از روزها پدرم به خانه آمد و به مادرم گفت: فردا شب ما صاحب عزا هستیم. مادرم که انجام چنین میهمانی را خارج از توانائی خانواده میدید به پدرم گفت: تو خودت میدانی كه آنها دها نفر هستند و ما چنین امكانی را نداریم.

پدرم جواب داد: ما هم در ده آبروئی داریم. بهتر است كه بز و مرغمان را سر ببریم و میهمانی بدهیم. علاوه بر آن مقداری تخم مرغ ذخیره كرده ای كه میشود نیمروی خوبی از آن درست كرد.

من و مادرم گریه میكردیم تا شاید پدرم را از كشتن بز مهربان پشیمان كنیم، امّا تلاشمان بی نتیجه بود.

پدرم برای اهالی فردی شناخته شده بود اما توانائی مالی او قابل مقایسه با آن هائی نبود که میهمانی بر گذار میکردند. من نمیدانم در آن موقع چه فکری در سرش بود و چه دلیلی برای انجام آن میهمانی داشت.

غروب روز بعد در حالی كه من در بالكن خانه امان مشغول گریه بودم میهمانان وارد شدند. آن ها به ترتیب مقام و مرتبه ای که در میان اهالی کسب کرده بودند از بالای اطاق تا پائین نشستند. ریش سفیدان و بزرگتران اقوام روی تشکچه نشسته و بر پشتی تکیه میدادند. بز مهربان و مرغ را با اشتهای کامل میل کردند.

در انتها دعا کردند و آرزو کردند که پدرم به بهشت برود.

در حالی که من در غم از دست دادن بز مهربان و مرغم اشک میریختم میهمان ها منزل ما را ترک کردند و رفتند.

 

" فرستاده شده توسط رضا اسدی از هلند "

موضوع مطلب : خاطرات ,
ارسال شده توسط یک شهروند در ساعت 12:10 ب.ظ | نظرت شما ()