تبلیغات
روستای نمونه انجیله
روستای نمونه انجیله

صدای شیپور عمو ذبیح در تمامی روستا تنین انداخت. دائیم به من گفت: چقدر شكمو هستی.  بسه دیگه. جیبامون پر از چغاله بادوم شده. بیا تا سرو كله مش باقر پیدا نشده  فرار كنیم.

به سرعت خودمان را به بالای پشت بام تكیه روستا رساندیم. عمو ذبیح هنوز مشغول دمیدن در شیپورش بود.

عمو باز چه خبر شده؟

عمو ذبیح باقیمانده هوای فشرده شده در لپ هایش را بصورت ما پخش كرد و گفت: امشب تعزیه عاشور داریم.

عمو ذبیح كه ذبیح بی غم نیز نامیده میشد یك روستائی ساده دل، صادق و شاد بود. در یك غروب آفتاب به درب خانه روستائیان مراجعه و آنها را به جشن عروسی غضنفر دعوت میكرد. در شب زفاف با دایره زنگی و رقص های معروفش عروس را از محله پائین به محله بالا میبرد. در مراسم شاباش پول برای عروس و داماد جمع میكرد. پس از گرفتن پول با صدای بلند آرزو میکرد که خانه آن فرد آباد باشد. برای آن كسی كه مبلغ بیشتری میداد میخواست كه بالا خانه اش هم آباد شود. عروسی سه روز و سه شب طول میكشید. در این مدت عمو ذبیح دائما در جنب و جوش بود. او وظیفه خود میدانست  تا مردم روستا را شاد نماید. در شب سوم عروسی تلاش عمو ذبیح برای نشاط بخشیدن به جمع  به اوج خود میرسید. او با حركات عجیب و غریبی به دایره زنگی اش میكوبید. تصنیف های محلی میخواند. هیچكس نمیدانست كه او چقدر شعر و تصنیف از حفظ داشت. شاید صدتا و یا هزارتا هم بیشتر. در موقع خروج عروس و داماد از حمام عمومی ده غوغائی به پا میشد. تمامی اهالی در پشتبان و اطراف حمام جمع شده و منتظر خروج عروس و داماد میشدند. با خروج آن ها از حمام غوغائی به پا میشد. جوان ها به گرد عمو ذبیح دایره ای تشکیل میدادند و باصدای او رقص ، پای کوبی ، شادی و نشاط را به اوج میرساندند. این هیجان در زمان حنابندان نیز چشمگیر بود.عمو ذبیح تنها كسی بود كه اجازه داشت تا زمان دست در دست گذاشتن عروس و داماد در جلوی حجله حضور داشته باشد. این كار توسط پدر داماد و با حضور ساقدوش ها انجام میگرفت.

 

در غروب آفتابی دیگر عمو ذبیح یا عمو بی غم دهکده، با چهره ای غمگین، در سرسرای خانه های دود گرفته روستا ظاهر میشد. او اینبار اهالی را برای كفن و دفن و یا ختم كربلائی برات دعوت میكرد. خودم با چشم خودم دیدم كه برات را در مرده شور خانه روی سنگی خواباند. او را از این پهلو به آن پهلو میكرد و میشست. با چشمانی اشكبار به ابو طالب كه مشغول ریختن آب بود گفت كه كربلائی برات انسان شریف و خوبی بود. البته از دید عمو ذبیح همه انسانها خوب بودند. هرگز دیده نشده بود كه او  بد گوئی كند و یا غیبت كسی را بنماید. هر وقت پیش عمو ذبیح میرفتم با یك بوس آبدار صورتم را آبكش میكرد.  هنوز هم اثر ریش زبرش را روی صورتم احساس میكنم. عمو ذبیح برای بچه ها سمبل مهربانی و عطوفت بود. آنروز خودش با دست خودش برات را در قبر گذاشت و روزهای دیگر هم مشهدی عبدالله و سید حسن و...

 

در روستا وسایل ارتباط جمعی وجود نداشت. تمامی خبرها از طریق عمو ذبیح به گوش مردم میرسید. او در هر غروب آفتاب بر بالای بام تكیه  میاستاد. پاهایش را به فاصله نیم متر از یكدیگر باز میگذاشت و زانوانش را بطرف جلو خم میكرد. لپ هایش را پر از هوا میكرد و در شیپورش میدمید. خیلی از خبرها در زیر و بم صدای شیپور برای مردم مشخص بود. مثلا با یك نوا معلوم میشد كه در آن شب تعذیه و یا روضه خوانی داریم و با نوائی دیگر میفهمیدیم كه تجمع هفتگی ریش سفیدان روستا میباشد. گاها هم عمو ذبیح مجبور میشد ابتدا با شیپور روستائیان را به سكوت دعوت كند. سپس با صدای بسیار بلند به همه ابلاغ میكرد كه گاو مشهدی باقر گم شده است. آنگاه از مردم میخواست كه برای پیدا كردن گاو راهی كوهستان شوند. مردان روستا با چراغهای بادی در جهت های مختلف به جستجو میپرداختند. در مواقعی كه اخبار عمو ذبیح جنبه رسمی پیدا میكرد خودش به درب منزل روستائیان مراجعه و بزرگ خانواده را در جریان خبر میگذاشت. عمو ذبیح هرگز از كمك به مردم خسته نمیشد و به كسی رو ترش نمیكرد.

 

عمو ذبیح خادم تكیه روستا نیز بود. او تكیه را نظافت و با چای و  شربت از مدعوین پذیرائی میكرد. جالبترین صحنه مو قعی بود كه عمو ذبیح درب انبار را باز میكرد. او لباسهای تعذیه خوانی را بین نقش آفرین ها توذیع میكرد. به یكی شال میداد و به دیگری عبا. به آن یكی شمشیر میداد و به نفر مقابلش سپر. عمو ذبیح حتی در تقسیم سلاح نیز نمیتوانست احساس خودش را نادیده بگیرد. شمشیر قراضه و كند را به شمر و تیز و صیقل شده را به كسی میداد كه نقش امام حسین را بازی میكرد. این سلاح ها سالها در انبار عمو ذبیح حفظ و نگهداری شده بودند. به گفته پدر بزرگ قدمت این سلاح ها بعضا به صدها سال میرسید.

 

آن شب من و دائی نیز با جیب پر از چغاله بادام در یكی از حجره ها لم دادیم و مشغول خوردن شدیم. تمامی حجره های اطراف تكیه پر از جمعیت شده بود. در حجره های طبقه دوم خانمها نشسته و منتظر شروع تعزیه بودند. زن ها آنقدر شلوغ میكردند كه گاها عمو ذبیح مجبور میشد که آن ها را دعوت به سکوت کند.  او برای این كار یك چوب دستی بسیار بلندی(رشگ) داشت كه انتهایش به حجره های طبقه دوم میرسید. عمو ذبیح با نوك چوب به نرده جلوی حجره شلوغكاران میكوبید و به آن ها تذکر لازم را میداد.

 

من و دائی همسن و بهترین دوست یکدیگر بودیم. با خوردن چغاله بادام و شنیدن صدای تعزیه در گوشه حجره به خواب عمیق فرو میرفتیم. وقتی مراسم تمام میشد و همه حضار تکیه را ترک میکردند عمو ذبیح یک دوری برای چک نهائی به همه حجره ها میزد. ما و بچه های دیگر را با صدای مهربانش بیدار و روانه منزلهایمان مینمود.

" فرستاده شده توسط رضا اسدی از هلند "

 

موضوع مطلب : خاطرات ,
ارسال شده توسط یک شهروند در ساعت 04:09 ق.ظ | نظرت شما ()